سيد محمد باقر برقعى
568
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درد و اندوه دل من جاى هر عشرت گرفت * بسكه نوميدم ز دنيا ، نقشِ دارى مىكشم در هواى نفس بىدرمان دل دارم فغان * عاجز از درمان خود منّت ز يارى مىكشم در جبين خويش مىبينم گذرها از خزان * خط بهعنوان نشانى يادگارى مىكشم عن قريب اين مرغ جانم از قفس خواهد پريد * نيست بيهوده ، اگر چشمانتظارى مىكشم جاى آن مستى كه كردم در جوانى بىحساب * ساغرم اينك تهى گشته ، خمارى مىكشم ديده « گلپرور » ز بس نامردمىها از زمان * از شعار و شعر خود هم شرمسارى مىكشم مىسوزد دلم به ياد رفيق شفيق مىسوزد * ز سوز سينهء من ، عندليب مىسوزد تهى ز دورى رويش به تن فتاده مرا * كه از حرارت آن تب ، رقيب مىسوزد دگر اميد مداواى دل ميسّر نيست * به اين مريض ، دلِ هر طبيب مىسوزد تو تا صبورى و مأيوس ، اين بلايا هست * به جاى مهر و وفا هم حبيب مىسوزد صلاح كار ندانم ، شفاى درد كجاست ؟ * كه در زمانهء ما هر نجيب مىسوزد در اين بهار كه رنگ خزان گرفته به خود * هزار تنگ قفس ناشكيب مىسوزد جهان به كام هنر بستگان ايّام است * چه شد كه اهل هنر بىنصيب مىسوزد ؟ غمين نشسته در اين باغ رنج « گلپرور » * به اقتضاى زمان از فريب مىسوزد دلشكسته ديگر دل شكستهء من دل نمىشود * مجنون به پند و موعظه عاقل نمىشود بيگانهوار جام مىام را شكستهاى * بر من صفا و لطف تو شامل نمىشود بااينكه ديدهايم جفا ، دم نمىزنيم * عشقت به دل نشسته و زايل نمىشود افسون غير بىاثر افتد به مهر ما * صد پرده بين ما و تو حايل نمىشود بيمار درد عشقم و مىسوزم از جفا * درمان به دست توست كه حاصل نمىشود جانا اگر كه جرم و خطا كردهام ببخش ! * با جورهاى رفته مقابل نمىشود